بسم الله
توی این سریاله امشب,یک بنده خدایی بودکه عاشق اسباب کشی یا همان حمالیه خودمان بود.فکر می کنم من هم به درد او دچار شده ام.خاطرات بد,خاطرات خوب را از لابلای وسایلی که از ترس آمدن مهمان گاهی چپانیده ام روی هم پیدا می کنم و شروع می کنم به مروز کردنشان...گاهی گریه کردن بر جلیقه ای که مادربزرگی زمانی بافته و دیگر نیست,گاهی خندیدن بر دست نوشته های دوستان روی مانتوی آخرین سال راهنمایی,گاهی هم حسرت خوردن به روزهایی که یک زمانی بود و دیگر نیست...
لباسهایم را تا میکنم و روی هم میگذارم توی ساکها,دور ریختنی ها وچمدان لباسهای مهمانی و کفشها و چمدان مانتو ها.بعد پخش می شوم وسطشان به سقف اتاق نگاه می کنم.به وسایل اتاقم.ب دانه دانه اشان ک از فردا باید بروم دنبال جمع کردن تک تکشان به خروار خروار تهدیدهایی فکر میکنم که آنجا دیگر گلیم به دیوار اتاقت نمی چسبانی و تخت سنتی برای من درست نمی کنی واین کتابخانه را نمی بریم خاای اش کن و آرشیو مجله هایت را می اندازی دور و چه خبر است هرجا را که گیر آوردی عکس من و بابایت را زده ای و...!و می خندم به اینکه چقدر تخصم و دوباره همین آش است و همین کاسه!
به همیشه سفری فکر میکنم.واینکه ای کاش جایی در این دنیا بود که دل آنجا قرار داشته باشد.ای کاش سفر در ذاتم نبود .و رنگارنگی!من از تمام دنیا به این بزرگی,فقط یک جا میخواهم برای لحظه ای آرام بودن,باتو بودن,بی خیال دنیا و اتفاقات مزخرفش بودن.جایی که بوی تورا بدهد,تورا یاد من بیاندازد...خودم را یاد من بیاندازد...
به من میدهی اش????!
:)