بسم الله
افتاده است به جانم. یک مرض پوستی. از اینها که کلی حوصله میخواهد برای زود خوب شدنش. از همانهایی که من هیچ وقت ندارم. از اینهایی که مدارا کردن می خواهد...کنار آمدن می خواهد...
بعد از عمری بود انگار. شنیدن نفسهایت...شنیدن صدایت...انگار دور بودی از من بچه جان! با تمام نزدیکی ات. و من فراموشت کرده بودم...
امروز که توی آینه صورتت را رصد می کردم- همان صورت همیشه خندانت را- احساس کردم چقدر غریبی در من! چقدر بیگانه ای...از دیشب بنا داشتم...آمده ام آشتی!
امده ام باهات مثل این مریضی که نمیدانم از کجا به من داده شده مدارا کنم! آمده ام کجی هایت را درست ببینم و خلاصت کنم، هلت بدهم توی صراط مستقیم که صاف صاف شوی! می خواهم برای یکبار هم که شده باهات کنار بیایم. در مقابل صورت زشتت خم نشوم...می خواهم بهت برسم. درست مثل همین مریضی...نرگسک کوچک و زبان نفهم من!
- : از تو یک معجزه میخواهم...چیزی شبیه شکافتن دریا...از تو شفای روح خسته ام را میخواهم...روح تهران زده ام را...معدل زده ام را...خودشان گفتند اسمت شفاست...خودت گفتی بخواهی می شود...گفتی یا نگفتی؟؟؟
یا سریع الرضا...ارحم من لایملک الا الدعا...و سلاحه بکاء...
سلوم

منم نرگس خودمون رو می خوام
شوما دخالت نکون موضو خونوادگیه
نمیدونم چرا انقدر این پست حس گریه بهم داد...
خوشحالم...
ک بغضت نمونده تو گلوت..
روح خسته؟
هذا من فضل ربی...!
خستگی???
از فضل خدا???
من فقط تو موضوع های ناموسی دخالت نمی کنم
منم نرگس خودمونو می خوام
manam oon hani ghbliya ro mikham khob
mage migam bet?
واقعا؟؟؟؟؟
کدوم حانی؟؟؟؟؟
مگه منم.......؟؟
بابااااا راااحت! بابا صوبتای خودمونی با خدا جونی!
باااااابااااا احساس باحالیت!
بابا توپ انرژیD: